تبلیغات
(♥‿♥ ✿)ﺑﺎﺭﻭטּ ﻧ ﻮﺟ ﻮﻭ نے (✿ ♥‿♥) - رمان عشق عسلی 2

(♥‿♥ ✿)ﺑﺎﺭﻭטּ ﻧ ﻮﺟ ﻮﻭ نے (✿ ♥‿♥)

گول نزنیم خودمان را با جمله ی ” تا قسمت چه باشد ” قسمت : اراده ی منو توست


رفتم توی اتاقم و سعی کردم خودمو با یه چیزی سرگرم کنم اما نمیتونستم از فکر عسل بیام بیرون..به سمت اتاقش رفتم..
-عسل عزیزم درو باز میکنی؟
-....
-عسلکم باز کن درو منم داداشی..یه کار مهم باهات دارم...
-....
ترسیدم نکنه بلایی سر خودش آورده باشه آخه عسل هیچوقت طاقت مشکلاتو نداشت یه جورایی ضعیف بود..رفتم تو هال مامانم اونجا بود
-مامان عسل جواب نمیده میترسم بلایی سر خودش بیاره
-خدا مرگم بده بریم ببینیم بچه ام چش شده..
رفتیم در اتاقش هر چی صداش کردیم جواب نداد به هر زحمتی بود قفل رو شکوندم که چی دیدم...وای عسل...فکر کنم قرص خورده بود چون یه جعبه ی خالی قرص کنار دستش بود..
-من-عسلم عزیزم چشماتو باز کن...خانومی باز کن چشماتو
مامانم با دیدن عسل از حال رفت نمیدونستم کدومو بلند کنم با عصبانیت بابا رو صدا زدم
-بابا بابا بیا اینجا
-کجایی؟چی شده؟
-اتاق عسل زود باش بیا..
بابا اومد داخل با دیدن مامان و عسل تو اون وضع شکه شد سریع بهش گفتم:
-مراقب مامان باشید تا من عسلو برسونم بیمارستان
عسلو بغل کردم و بردم تو ماشین نفهمیدم چطور رانندگی کردم و رسیدم به بیمارستان فقط یادمه وقتی به بیمارستان رسیدم یه پرستاری رو صدا کردم تا بیان و عسلو ببرن داخل دکتر رفت بالای سر عسل نمیدونم چقدر گذشت که دکتر اومد بیرون
-آقا شما چه نسبتی با بیمار دارین؟
-برادرشم
-آقای محترم خواهرتون تا مرز مرگ رفت و برگشت خدا خیلی دوستون داشت که خواهرتون برگشت...
از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم رفتم زنگ زدم به بابا و خبر دادم که حال عسل خوبه و فردا بیان بیمارستان خیلی اصرار کرد که امشب بیان اما من گفتم که مامان باید استراحت کنه
صبح روز بعد مامان و بابا اومدن و عسل هم بهوش اومده بود...مامان مدام گریه می کرد و بابا هم عسلو بخاطر این کار دعوا می کرد من که اصلا سمت تختش نرفتم خیلی ازش ناراحت بودم و ممکن بود چیزی بگم که دلش بشکنه....یه مدت گذشت که دکتر اومد و بعد از کلی نصیحت به عسل و مامان و بابا گفت که مرخصه.....خدا رو شکر این موضوع هم بخیر گذشت....
رفتیم خونه...مامان به زور به عسل کمی غذا داد و بعد هم اتاقشو خلوت کردن تا استراحت کنه...رفتم سمت اتاقش..
-عسل عزیزم خوابی؟
-نه داداشی بیدارم چیزی شده؟؟
-نه عزیزم فقط خواستم ببینمت.
-بیا تو..
-رفتم کنارش روی تخت...الهی بمیرم اینقدر گریه کرده بود که زیر چشماش گود شده بود...بغلش کردم خواست دوباره بزنه زیر گریه که با دست اشاره کردم آروم باشه...
-عسلکم فکر کردی من میزارم دست رامین به تو برسه؟؟
-میخوای چکار کنی؟
-هیچی فقط تو عادی رفتار کن تا روز نامزدی...باشه؟؟؟
-نه من نمیخوام تا اون موقع تحملش کنم...
-خودم یه کاری می کنم که کمتر ببینیش باشه؟؟؟قرار شد به حرفم گوش کنی..
-باشه داداشی هر چی تو بگی زندگیمو به دستت دادم..
اومدم جواب بدم که بابا اومد تو اتاق.
-بچه ها عموت و زنش با رامین اومدن عیادت فکر می کنن عسل مسموم شده چیزی نمی گین باشه؟؟؟
من-چشم
-عسل تو هم مسخره بازی در نمیاری..
-چشم
عمو و زن عمو طاهره همراه رامین اومدن داخل..اه چقدر از این آدم بدم میاد....رامین عمرا اگه بزارم دستت به عشل برسه..عسل مال تو نیست...
بعد از سلام و احوال پرسی عمو گفت:
-خوب عروس گلم بهتری؟چکار کردی با خودت
عسل از اینکه اونو عروسش خطاب کرد ناراحت شد اما سعی کرد به روی خودش نیاره تا اومد جواب بده زن عمو گفت:
-خب معلومه دیگه وقتی به خودت نمی رسی همین میشه..دختر تو داری میری خونه ی شوهر...نباید اینطور باشی..دیگه زمان بچه بازی گذشته..یکم خانوم باش...چرا هر چی می بینی می خوری که این بلا سرت بیاد؟؟؟
همیشه از نیش حرف زن عمو بدم میومد...فکر میکرد همه کنیز زر خریدش هستن عسل به مرز جنون رسید اما وقتی با چشم غره ی من مواجه شد به یه لبخند اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت..
بعد از صحبت های معمول عازم رفتن شدند.وقتی که رفتن یه نفس راحت کشیدم و به سمت اتاق عسل رفتم...ای خدا این دختر دوباره شروع کرد به گریه کردن...
-عسلم گریه نکن
-کیا اینا انگار که منو خریدن..بدم میاد از این طرز نگاه ها...از اون رامین هیز بدم میاد...من این زندگی رو نمی خوام...
-درستش می کنم عزیزم نگران نباش فقط یه هفته صبر کن....
بالاخره روز نامزدی رسید..تو این یه مدت خیلی فکر کردم تا یه راه حل به ذهنم رسید...تو ماشین نشسته بودم و به ساعت نگاه کردم...ساعت چهار بود...خب عملیات شروع شد...رفتم در آزایشگاه و زنگ زدم بعد از چندد دقیقه به دختری که آیفون رو برداشت گفتم که همسر عسل هستم...عسل با چهره ی ناراحتی اومد جلوم...از دیدنش شکه شدم...چقدر زیبا شده بود....الهی دورش بگردم...منو که دید اول بهت زده نگاهم کرد بعد با خنده به سمتم اومد...دستشو تو دستم گرفتم و گفتم:
-زود باید بریم قبل از اینکه کسی بفهمه...
-کجا؟
-بعدا میفهمی...
بعد از خداحافظی با آرایشگر سوار ماشینم شدیم...عسل ترسیده بود...از نگاهش کاملا مشخص بود...وقتی یکم از شهر خارج شدیم ماشین رو گوشه ای نگه داشتم و گفتم:
-خب وقتشه بهت بگم چی شده..
-بگو دیگه جون به لبم کردی..
-نامزدی خود به خود بهم میخوره...
-چی؟؟؟؟؟
-الان یه سری عکس از رامین به دست بابا میرسه که دیگه زبونم لال جنازتم سر شونه ی رامین نمیزاره...
-واضح حرف بزن کیـــــــــــا
-ای بابا...به هزار زور و زحمت شماره ی یکی از دوست دخترای رامینو از گوشیش در آوردم..بهش زنگ زدم و قرار شد دیشب به یه بهونه اونو به خونش بکشونه و وقتی رامین مست شد باهاش عکس بگیره...صبح ساعت هفت رفتم و ان عکسارو در خونش ازش گرفتم بعد هم با پیرینتر خودم چاپشون کردم و دادم دست رضا تا ساعت شش برسونشون به دست بابا
-رضا کیه؟
-دوستم...
-مطمئنه؟؟
-آره خیالت راحت..
-خوب بعدش چی؟؟اگه رامین بره در آرایشگاه؟
-نمیتونه..
-چرا؟
-چون صحرا یه دارویی بهش داده که تا چند ساعت بیهوشه بعدش هم دیگه چیزی یادش نیست..
-الان بیهوشه؟
-آره
به سمت چالوس حرکت کردیم و بعد از چند ساعت رانندگی رسیدیم
-عسلم پیاده شو
عسل-باشه
من- الان میرم بیرون خرید کنم بعدش پیش یکی از دوستام شب ممکنه دیر بیام حتما در رو قفل کن نمیترسی که؟؟؟
عسل-نه زود برگرد دادشی
بعد از خرید به خونه ی دوستم آرش رفتم ارش همیشه سنگ صبورم بود همیشه تو تصمیم هایم کمکم میکرد درست نمیدونم چی شده فقط یادمه با ارش برای اولین بار مشروب خوردیم وقتی به خانه رسیدم اصلا نمیتونستم تعادل خودمو حفظ کنم به اتاق عسل رفتم دیدم عسل با حوله رو تخت خوابیده تی شرتمو در اوردم و رو عسل افتادم عسل با ضربه ایی که بهش وارد شد از خواب پرید و جیغ بلندی کشید وقتی منوو روی خودش دید سعی کرد منو کنار بزنه اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود من داشتم دستی دستی عسل خودمو بدبخت میکردم شاید با این کار میخواستم عسلو برای همیشه برای خودم کنم عسل شروع به گریه کردن کرد طوری که دل هر ادمی به رحم میومد
عسل- کیاااااااااان تو روخدا این کارو بامن نکن کیاااااااااااااااااااان اگه این کار بکنی به خدا قسم خودم میکشم
نمیدونم ولی فکر میکردم داره دروغ میگه ولی من بدون اعتنا به اون حوله رو از دور بدنش در اوردم و شروع کردم به بوسیدنش و عسل همون جوری گریه میکرد........................................ .................................................. ......
صبح وقتی بیدار شدم هنوز عسل بیدار نشده بود یه لحظه دیدم عسل تو بغلمه خیلی فکر کردم که چه اتفاقی افتاده وقتی یادم اومد از کار خودم خیلی خجالت کشیدم اینقدر تو این افکار بودم که عسل بیدار شد ولی برخلاف تصورم من خیلی خوش اخلاق بود
عسل- سلااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااام
-من سلام عزیزم ببخشید اگه اذیتت کردم
-سکوت
عسل روشو کرد اون ور که بلند شه لباساشو بپوشه که از پشت سرش بغلش کردم عسل برگشت نگاهم کرد و با کمال ناباوری افتاد روم و شروع کرد به بوسیدنم ومنم با عشق جواب بوسه هاشو میدادم از این خوشحال بودم که تونستم عسلو به دست بیارم از اتاق بیرون رفتم

عسل:
کیان که از اتاق به بیرون رفت بلند شدم تصمیم خودمو گرفته بودم نامه ای برای کیان نوشتم


نامه اینطور نوشته شده بود:
کیان عزیزم منو ببخش من نمیتونم اینطور ادامه بدم امیدوارم درکم کنی و به دنبال زندگیت بری فکر کن خواهر کوچولوتو از دست دادی
لطفا تلاشی برای برگشت من نکن امیدوارم خدا هم منو ببخشه برام دعا کن. قربانت عسل....

به سمت حمام رفتم تو حمام اشک ریختم و زار زدم تصمیمو گرفته بودم تیغ رو روی رگم گذاشتم خیلی ترسیده بودم برای بار دوم داشتم خودکشی می کردم...

کیان:
تمام خونه رو دنبال عسل گشتم دیدم صدای آب میاد گفتم حتما حمامه چند بار صداش زدم جواب نداد نگران شدم دستگیره رو فشار دادم و با

کمال تعجب دیدم در قفل نیس.با دیدن صحنه ی روبروم در جا میخکوب شدم عسل من همه ی زندگیم بین یه دریای خون درازکشیده
بود فکر نمیکردم واقعا خودشو بکشه دیشب قسم خورد اما باور نکردم
برای دومین بار جسم بی جون عسلو روبروم دیدم

به اورژانس زنگ زدم و سریع به بیمارستان بردمش توی بیمارستان دکتر گفت:

-شما یه مرده رو اوردین میگین زندش کنین؟مگه میشه؟این نصف خون بدنش از دست رفته اگه بتونین تا فردا یه نفرو بیارین که بهش خون بده که شاید برگرده وگرنه متاسفانه...

نفهمیدم چی میگه دنیا دور سرم چرخید من نباید بزارم عسلم از دست بره خدا عسلمو نگیر وای چه غلطی کردم
خوشبختانه گروه خونیمون بهم میخورد و من میتونستم بهش خون بدم الان یه هفته اس که عسلم بیهوشه اما امروز علائم حیاتش برگشت و اگه خدا بخواد حالش بهتره

-عسلم چشماتو باز کن حالت خوبه؟

-من کجام؟

-قربونت برم تو بیمارستانی

-چرا نجاتم دادی میخواستم از این زندگی راحت شم

-با این کارت جز این که ظعیفی چیزی نشون ندادی باید با مشکلات مقابله کنی نه اینکه شونه خالی کنی

-میدونی اگه بابا بفهمه چکار میکنه؟

-من کنارتم نگران نباش تو فقط به من اعتماد کن عزیز دلم

فکر میکنی با این کارت دیگه میتونم بهت اعتماد کنم؟-

-منو ببخش

-نمیتونم

-هر کاری بخوای میکنم تا منو ببخشی

-میخوای جواب بابا رو چی بدی؟

-وقتی از بیمارستان مرخص شدی میریم تهران و بهش میگیم که میخوایم عقد کنیم و بعدش یه خونه میخرم و زندگیمونو شروع میکنیم

-فکر میکنی به همین سادگیه؟فکر کردی بابا میزاره؟

-تمام تلاشمو میکنم که اجازه بده اگه اجازه نداد دستتو میگیرم میریم محضر عقد میکنیم

-و اگه من نخوام؟

-خودت میدونی که نمیتونی نخوای تو الان شرعا زن منی یادت رفت؟

-خیلی آشغالی

-چرا؟چون میخوام با کسی که دوسش دارم زندگی کنم؟تو خواهر من نیستی و من میخوامت همونطور که خودت دوسم داری

-اما به عنوان برادرم

باشه بزار عقد کنیم حاضرم قسم بخورم که بهت نزدیک نشم فقط بزار کنارت باشم نمیتونم ببینم با کس دیگه ای ازدواج کنی....

-.........

-جون کیا جوابمو بده من طاقت قهرتو ندارم

-قهر نیستم

-الهی دورت بگرده کیان

-از خودت مایه بزار چکار به کیان داری؟

-آی عاشق همین مسخره بازیات شدم که نمیتونی هیچ وقت جدی باشی

-اما هیچوقت عسل قبلی نمیشم انتظار نداشته باش تو چند روز یا چند هفته نظرم عوض بشه باید بهم فرصت بدی

-هر چقدر بخوای صبر میکنم و هر طور باشی عاشقتم

-حتی یه سال؟

-حتی صد سال عزیزم حتی اگه یه لحظه به زندگیم مونده باشه و تو به عشقت اعتراف کنی با خیال راحت میمیرم

-خدا نکنه

-دوست دارم

دکتر معالج برگه ی مرخصی رو امضا کرد و گفت که میتونید مرخصش کنین اما باید خیلی مراقب باشین و غذا های مقوی بخورین

چند روزی شمال موندیم بعد به تهران رفتیم..بابا رو که دیدم نشناختمش...به اندازه ی ده سال پیر شده بود...من و عسل رو که دید شکه شده بود...بهش گفتم که عسل پیشم بوده...گفتم که میدونه رامین چقدر کثیفه و گفتم که میدونم بچشون نیستم...گفتم میخوام با عسل ازدواج کنم...راضی نشد...مامان هم راضی نمی شد...گفتم نمیتونم ازش جدا بشم.. و در آخر گفتم که با عسل رابطه داشتم...اینو که گفتم در کمال آرامش جوابمو داد:
-دیگه نمی خوام نه تو و نه عسلو ببینم...وسایلتونو جمع کنید و برای همیشه از اینجا برین...

به التماس های عسل گوش ندادم و شناسنامه ها و همه ی وسایلمان را جمع کردم و دست عسلو گرفتم و به ازمایشگاه رفتیم بعد از گرفتن جواب
ازمایش که ساعتی طول کشید به محضر رفتیم و با عسل عقد کردم او هم دیگه جونی واسه گریه و زاری نداشت بعد از ساعتی از یه رستوران غذا گرفتم و به خانه ام در اکباتان رفتیم چون قبلا عسل رو به اینجا اورده بودم اونم یکی از اتاقها رو هنگام خرید خونه برداشته بود و به سلیقه ی خودش چیده بود یکراست به سمت اتاقش رفت و بعد از چند دقیقه صدای آب ترسی در وجودم زنده کرد به طبقه ی بالا رفتم و در حمام را باز کردم اما عسل درحال حمام کردن بود سریع ببخشیدی گفتم و خارج شدم همون کنار در نشستم و اشک ریختم من با چه جراتی عزیزترینم رو اینقدر زجر دادم حدود ده دقیقه بعد عسل اومد بیرون و وقتی منو اونجا دید اول تعجب کرد ولی بعد گفت:

-نترس دیگه همه چی تمام شد سعی میکنم به وضع جدید عادت کنم اما بایدبهم زمان بدی بعد اشکامو کنار زد و به سمت اتاقش رفت

به آشپز خونه رفتم و غذا رو روی میز چیدم وقتی عسل اومد بدون حرفی شروع به خوردن کردیم هردومون گرسنه بودیم و با ولع همه ی غذا رو خوردیم
یک ماه گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی هرکدوممون به کارهای خودش میرسید من اغلب سرکار بودم و عسل هم خونه میموند یا بعضی اوقات به خانه ی دوستانش میرفت کم پیش میومد که باهم حرف بزنیم هر روز عشقم نسبت به عسل بیشتر میشد اما او از من دوری میکرد
امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی کسل بودم سریع لباس پوشیدم و خواستم به سرکار بروم که عسل رو دیدم که صبحانه رو رو میز چیده
گفتم:
-صبح بخیر
عسل-صبح بخیر
-من دارم میرم کاری نداری؟
-صبحونه نمیخوری؟
-نه ممنون
-نمیشه امروز سرکار نری تا باهم بریم خرید؟
نمیدونم چرا اما دوس داشتم اذیتش کنم
من-چرا باید با تو به خرید بیام؟
-الان که ازم استفاده کردی کنارم زدی؟
عصبانی شدم سیلی محکمی به گوشش زدم که خون از لبش جاری شد و گفتم:
-هر جور دوس داری فکر کن
ترسیدم از خونه بره برای همین کلید هاشو گرفتم و درو از بیرون قفل کردم تمام روز ناراحت بودم که چرا دلشو شکوندم
وقتی به خونه رفتم بوی کیک میومد خیلی تعجب کردم عسل تو سالن نبود به سمت اتاقش رفتم و دیدم در بازه به داخل اتاق رفتم و با دیدن عسل تو اون لباس شب واقعا تعجب کردم کیکی جلوش بود و روی کیک بیست و دو عدد شمع قرار داشت گفتم:
-این مسخره بازیا چیه؟
عسل-خودت که گفتی مسخره بازیه
فریاد زدم:
-جواب منو بده
عسل-حق ندارم واسه خودم تولد بگیرم؟
-امروز تولدته؟
-اره لعنتی تولدمه حالا برو بزار به حال خودم باشم
از اتاق بیرونم کرد و درو قفل کرد تعجب کرده بودم من هیچوقت تولد عسلو فراموش نمیکردم خیلی از خودم عصبانی بودم
صدای گریه ی عسل از اتاقش به بیرون میومد اهنگ غم انگیزی گذاشته بود:

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم...
تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیوونه میشم

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

زود رفتی گلم
رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم
رفتی دردامو به کی بگم؟

معلوم نبود تولد بود یا عزا البته من چقدر خرم اخه کی تنهایی تولد میگیره اونم عسلی که هر سال روز تولدش تمام دوستاش و فامیلا رو دعوت میکردیم و تا صبح جشن میگرفتیم
بعد از یه ساعت دستگیره ی در اتاقش را فشردم اما در قفل بود به سمت اشپز خونه رفتم تا کلید هارو بیارم و درو باز کنم وقتی درو باز کردم دیدم عسل رو زمین خوابش برده معلوم بود خیلی گریه کرده اشک به چشمام اومد بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت زل زدم بهش واقعا هیچی از اون عسل نمونده بود یه تیکه استخون شده بود خواستم از اتاق برم بیرون که کیسه ای توجه ام را جلب کرد به سمت ان رفتم و دیدم کیکی که همیشه برایم درست میکرد و دوس داشتم رو همونطور که درست شده بود بدون اینکه کمی ازش بخوره تو کیسه انداخته بود و یک اتکلن مردانه هم در کیسه بود که روی جعبه اش نوشته شده بود:
بار اولیه که بهم کادو ندادی اما وقتی اومدی خونه من این کادو رو بت میدم تا یادت باشه خواهر کوچولوتو فراموش کردی دیوانه وار دوست دارم عسل..
صورتم از اشک خیس بود
من دلشو شکستم اونم تو روز تولدش عسلی که تک دختر خانواده بود و تو پر قو بزرگ شده بود طاقت این مشکلات رو نداره طاقت بی محلی یا اینکه کسی تولدشو فراموش کنه رو نداره
صبح که بیدار شدم اثری از عسل نبود خیلی نگران شدم با موبایلش تماس گرفتم که دوستش شیوا جواب داد و گفت:
شیوا-بله؟
من-سلام ببخشید شما؟
-شما زنگ زدین که ببینین من کیَم؟
-من کیانم شما؟
-من شیوا هستم اقا کیان
-ببخشید شیوا خانم نشناختم عسل اونجاس؟
-اره صبح زود اومده اینجا و گفت نمیخواد با کسی حرف بزنه حالش زیاد خوب نبود بهش قرص دادم و الان خوابه درضمن من همه چیو میدونم از شما انتظار نداشتم اقا کیان
-شیوا خانوم اخه شما چرا؟من حالت عادی نداشتم و درضمن شما بهتر از هرکسی میدونین که چقدر عسل رو دوس دارم وقتی برادرش نیستم و اینقدر دوسش داشته باشم طبیعیه که نخوام دست مرد دیگه ای بهش بخوره
-اونم شمارو دوس داره اما شما دیروز ضربه ی سختی بهش زدین حتی درها رو هم قفل کردین و نگفتین اگه تا عصر اتفاقی براش بیفته باید چکار کنه؟
-نمیدونم چی بگم
-سعی کنین زندگی خوبی براش بسازین اون به یه تکیه گاه احتیاج داره
-چشم فقط وقتی بیدار شد یه جوری به من خبر بدین که بیام دنبالش
-باشه فعلا خدافظ
-خدانگه دار
*****
امروز سرکار نرفتم خیلی نگران عسل بودم تا اینکه بالاخره شیوا زنگ زد گفت که برای روحیه ی عسل او را به همراه خانواده ی خود به شیراز میبرد ناراضی بودم اما برای روحیه ی عسل خوب بود
****

ساعت حدود یازده شب بود که موبایلم زنگ خورد
من-بله؟
-اقا کیان به دادم برسید بیچاره شدیم
با وحشت فریاد زدم:
-چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی شده؟
-عسـل
-عسل چی؟
-تصادف کردیم الان بیمارستان....هستیم
-اومدم
نفهمیدم چه طور به بیمارستان رسیدم با کمک مسئولان بیمارستان شیوا رو پیدا کردم
-عسلم کجاس؟
-ارامش خودتونو حفظ کنین اقا کیان
فریاد زدم:
-کدوم ارامش؟عسل تو بیمارستانه چه بلایی سرش اوردین؟
-الان تو اتاق عمله دیگه کارش داره تمام میشه
همونجا رو زمین نشستم سرمو به دیوار کوبیدم انقدر کوبیدم تا از سرم خون جاری شد برادر شیوا که اسمش شهرام بود به سمتم اومد و پرستاری صدا زد بعد از پانسمان سرم دوباره به سمت اتاق عمل رفتم همون موقع دکتر اومد بیرون با نگرانی به سمتش رفتم که گفت:
-خوشبختانه خطر از بیخ گوشش گذشت نزدیک بود فلج بشه اما نشد دو تا پاشون شکسته و تا یک ماه باید تو گچ باشه
-خدارو شکر
عسل رو به خونه بردم و زنگ زدم به بیمارستانی که خودم رئیسش بودم و گفتم تا یک ماه به بیمارستان نمیایم و کس دیگری را مسئول امور کردم
عسل-چرا مرخصی گرفتی؟
-این چه حرفیه؟باید مراقبت باشم
-مگه من برات مهمم؟
-اره که مهمی عزیزم تو از خودم مهم تری عسلم
-دروغ نگو من دیگه باورت ندارم
-عسلم منو ببخش قول میدم بهترین هاروبرات به ارمغان بیارم
-احتیاجی نیس
-عسلم ببخشم به پات میوفتم
-احتیاجی نیس فعلا که میبینی من پا ندارم
-قربونت برم خودم پات میشم خودم دستت میشم اصلا تو فقط دستور بده و امر کن هر چی بخوای در عرض سه سوت برات فراهم میشه
-من پیتزا میخوام
-الان ساعت چهار صبح از کجا بیارم دختر عاقل؟
-کیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــان؟
-جونــــــــــــــــــــــ ــم؟ای قربون کیان گفتنت بشم که چند وقته صدام نکردی عقده پیدا کردم
-موضوع رو عوض نکن من پیــــــــــــــــــــتزا میخوام
-خودم واست درست میکنم عزیزم فقط صبر کن ببینم موادشو داریم یا نه
-من این چیزا سرم نمیشه پیتزا میخوام
-ای به چـــــــــــــــشم
خدا رو شکر موادشو داشتیم شروع کردم به درست کردن که تا ساعت شیش اماده شد
من-عسلــــــــــم؟
-بـــــــــله؟
-بیا عزیزم
-من چطوری بیام عقل کل تو مرخصی گرفتی که منو جابجا کنی دیگه نکنه دوتا کیا گفتم هوا برت داشته
-نه من غلط کنم اومدم عزیزم
-زود باش
خلاصه هوس عسل تمام شد و فعلا تقاضای چیزی نکرد تو همین فکرا بودم که عسل گفت:
-کیا منو ببر به اتاقم میخوام بخوابم
-چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــی؟
-بریم طبقه ی بالا من میخوام تو اتاقم بخوابم
-جان کیا بیخیال شو همینجا بخواب
-نـــــــــــــــــــــــه
-این تن بمیره بیخیال
-چه اون تن بمیره چه نمیره من الان باید برم بالا
-باشه بابا بیا بشین رو کولم تا بریم
-عمــــــــــــــــــــــر أ
-جان؟
-حق نداری به من دست بزنی
-عسل بابا بیخیال بیا بشین بریم اخه چطور ببرمت بالا بدون اینکه بهت دست بزنم؟
-اونش دیگه مشکل خودته
به حرفش اهمیت ندادم و سریع بقلش کردم و به سمت اتاق خوابش در طبقه ی بالا حرکت کردم هر چی عسل جیغ و داد کرد من فقط بهش خندیدم به اتاق که رسیدیم گفت:
-برات دارم کیان
بدون توجه به حرفش به اتاقم رفتم خیلی خسته بودم تازه داشت خوابم میبرد که عسل زنگ زد وگفت:
عسل-کیان بیا ببرم دستشویی
من-لابد من باید بیام ببرمت بدون اینکه بهت دست بزنم؟
-پَ نَ پَ زنگ زدم مطلع بشی من کجا میرم کجا نمیرم
-عسل خوابم میاد
-منم دستشویی دارم
-اومدم

به سمت اتاقش رفتم بغلش کردم و به سمت توالت فرنگی بردمش
دو دقیقه بعد به اتاقش برش گردوندم عسل که انگار حرف دل منو فهمیده بود گفت:
-بیا اینجا بخواب که شارژ گوشیمو واسه زنگ زدن هدر ندم
خوشحال به سمت کاناپه رفتم
ظهر ساعت دو از خواب بیدار شدم که عسل شروع کرد:
-بدو یه چیزی درست کن که گشنگی مردم
با شوقی وصف ناپذیر چشمی گفتم و بغلش کردم و به طبقه ی پایین بردمش از
موهاش بوسه ای گرفتم و با عشق نگاهش کردم و گفتم:
-هر چی بخوای به پات میریزم تو با ارزشترین عشق دنیایی
-اه از گرسنگی مردم میگن گشنگی بکشی عاشقی یادت میره یکم که تو هم گرسنت بشه منو عشقتو فراموش میکنی
-تو غذای روح و جسم منی عسلم
-کیا منو ببر توی حمام لباسمو هم برام بیار یه جعبه سر میزه اونم بیار توش نگاه نکنی وسیله شخصیه
من- مطمئنی به کمک احتیاج نداری
عسل- نه زود باش
سریع به طبقه ی بالا رفتم وسایلی که گفت رو به حمام بردم به سمت اشپزخونه رفت که غذا درست کن مرغ ها و سیب زمینی ها رو به داخل سرخ کن گذاشتم اما روغن به تی شرتم پاشید و مجبور شدم درش بیارم درهمون موقع صدای
عسل اومد که گفت:
-کجا؟
تعجب کردم به عقب برگشتم عسل رو دیدم که با یه لباس دکلته ی کوتاه که تا بالای زانو اش بود و با پاهای سالم و ارایش قشنگ و ملایمی جلوم ایستاده نزدیک بود شاخ در بیارم که عسل جلو اومد خوش رو به اغوشم انداخت و گفت:
-همش یه بازی بود تا عشقتو بهم ثابت کنی
-یعنی پات نشکسته بود؟
-نه بابا اصلا قرار نبود بریم شیراز دکتره عموی شیوا بود که از قبل باهاش برنامه ریخته بودیم
-عسل میکشمت مگه دستم بت نرسه سریع دوید و ازم فرار کرد و گرفتمش و روی مبل انداختمش و خودم افتادم روش و گفتم:
-گیرت انداختم
-اخ چقدر سنگینی بچه خفه شدم چقدر بو عرق میدی یه حموم برو
-خیلی بی شعوری حالا ادبت میکنم خانـــــــــــــــــوم
بوی مرغ ها اومد و سریع به سمتشان رفتم خوشبختانه نسوخته بودن و من و عسل شروع به خوردن کردیم
شب هرکاری کردم عسل نزاشت بهش نزدیک بشم و گفت امادگیشو نداره منم مثل خر سرمو انداختم پایین و به حرفش گوش دادم
********
فردا صبحش با انرژی زیادی از خواب بیدار شدم که دیدم عسل سرجاش نیس نگران شدم سریع به طبقه ی پایین رفتم و دیدمش که داره صبحانه رو میچینه گفتم:
-سلام عزیزم
برگشت و گفت:
-سلام بیدار شدی؟
-اره عشقم چرا نخوابیدی؟
-خوابم نمیومد کیا امروز زود بیا خونه
-چرا؟؟؟؟
-میخوام شام باهم بخوریم
-باشه فدات شم
وقتی صبحانه رو خوردم به بالا رفتم و لباسامو عوض کردم داشتم کروات میزدم که عسل اومد تو و گفت:
-کیا این کروات بهت نمیاد اون یکی رو بزن
-به شرطی که خودت ببندیش
-باشه
وقتی با لبخند داشت کروات رو میبست زل زده بودم بهش بعد از چند ثانیه سرشو اورد بالا و گفت:
-تموم شد
لبامو رو لباش گذاشتم و به نرمی بوسیدم بعد تا دم در بدرقه ام کرد و من به بیمارستان رفتم
****
یه هفته به خوبی و خوشی گذشت هیچ اتفاقی نیفتاده بود امروز زود اومدم که برم برا عسلم هدیه بخرم چون امروز روز ولنتاین بود یه سرویس برلیان براش خریدم و بعد از خرید گل و شیرینی به خانه رفتم عسل به کلاس زبان رفته بود چند روز پیش بهم گفت که برای اینکه حوصلش سر رفته میخواد بره کلاس زبان... شیرینی ها رو تو ظرف گذاشتم و در .
تمام خونه شمع گذاشتم گل هارو توی گلدون گذاشتم و غذای خوشمزه ای سفارش دادم بعد از ساعتی عسل اومد و با دیدن خونه در اون وضع با هیجان به سمتم اومدو گفت:

بعد از ساعتی عسل اومد و با دیدن خونه در اون وضع با هیجان به سمتم اومدو گفت:
-اینجا چه خبره؟
-ولنتاین مبارک عشق من
-وای کیا یادم رفته بود
-عیبی نداره من یادت اوردم
-من برم لباسمو عوض کنم سریع میام
بعد از چند دقیقه با لباسی از حریر صورتی که تا زانواش بود با ارایش ملایمی جلویم ظاهر شد بلند شدم و دستش رو گرفتم و کنار خودم نشوندم بعد جعبه ی جواهرات را در اوردم و گفتم:
-چشماتو ببند خانومم
-چرا؟
-سوال نکن
چشماشو بست و من گردنبندو دور گردن بستم خواست چشماشو باز کنه که نزاشتمو دستبند رو هم دور دستش بستم و گوشواره ها هم به گوشش اویزون کردم بعد عسل بلند شد و به سمت ایینه رفت با دیدن انها گفت:
-وای کیا این چه کاری تو منو شرمنده کردی
-این چه حرفیه دیگه نشنوما
-اما من کادو نخریدم
-عیب نداره
خلاصه شامو خوردیم بعد از شام عسل رفت روی مبل منم رفتم کنارش که گفت:
-چی دوس داری بهت هدیه بدم؟
-اگه بگم قول میدی انجام بدی؟
-اره هر چی بخوای
-درازش کردم و گفتم:
-اینطور چی؟
-کیا امادگی ندارم
-بابا مگه میخوای چکار کنی؟
-بلند شو کیان
بلند شدم و با عصبانیت گفتم:
-برو تو اتاقت نمیخوام ببینمت
-کیا چت شده؟
فریاد زدم:
-بابا تو زنمی...خسته شدم دیگه برو نمیخوام ببینمت
-باشه شب بخیر
بعد از چند دقیقه به سمت اتاقم رفتم وقتی درو باز کزدم دیدم عسل با لباس خوابی زیبا جلوم نشسته عصبانی داد زدم:
-گفتم برو اتاقت
-مگه اتاق من و تو داریم عزیزم؟
اومد جلو و لباشو رو لبام گذاشت
*******
اون شب به یاد ماندنی ترین شب زندگیم بود صبح که بیدار شدم عسل تو بغلم بود پتو رو روش کشیدم عسل همون لحظه بیدارشد و با بیاد اوردن موقعیتش خجالت زده شد
بعد از خوردن صبحانه رفتم سر کار...بهش قول دادم که عصر زود بیام و ببرمش خونه ی مامان و بابا..بیچاره خیلی بی تابی می کرد..دیشب توی خواب همش اسمشون رو می آورد...خدایا یعنی آخرش چی میشه؟؟؟
عصر که اومدم خونه دیدم عسل داره آماده میشه..قربونش برم..مثل همیشه ساده..بدون هیچ آرایشی..وقتی میرفت بیرون ساده بود میگفت دوس ندارم دیگران ازم استفاده کنن...وقتی منو دید اومدم سمتم.
-سلام حالت خوبه؟؟؟
-سلام میسی تو خوبی؟؟
-اوهوم آماده ای؟؟
-الان بریم؟
-آره بریم
سوار ماشین شدم و به سمت خونهمون راه افتادم..عسل مدام برام حرف میزد اما من هیچی نمی شنیدم و توی فکر بودم..یعنی بابا چه عکس العملی نشون میده؟
بالاخره رسیدیم خونه..رفتیم داخل..یه دسته کلید اضافه داشتم..وارد باغ که شدیم خاطراتمون جلوی چشمام اومد..روزایی که با عسل تو این باغ بازی می کردیم و بابا کباب درست می کرد..چقدر خوب بود..به خودم که اومدم دیدم عسل توی بغل مامان داره گریه می کنه..مامان کی اومد بیرون که من متوجه نشدم...رفتم سمتش..
-مامانی؟
-کیان اومدی بالاخره؟؟نگفتی دق می کنم بدون شما
رفتم جلو بغلش کردم و گفتم:
-شما راضی نبودین ما باهم باشیم
-بی انصافی کیان..خیلی بی انصافی
اشکاش ریخت روی شونه ام از آغوشش اومدم بیرون و گفتم:
-قربون چشمات برم چرا گریه می کنی؟
-اشکه شوقه
لبخندی زدم و گونشو بوسیدم دیدم عسل هم با لبخند و چشمای اشکی داره نگاهمون می کنه..عسل سراغو بابا رو گرفت که مامان گفت رفته بیرون الان میاد..رفتیم داخل..بعد از حدود یه ساعت خواستیم بریم که مامان گفت باید بمونیم تا بابا بیاد..صدای ماشین بابا از توی حیاط میاد...

خانوم کجایی؟
مامان-بیا اینجا
بابا در حالی که آوازی رو زیر لب زمزمه می کرد به سمت سالن اومد که با دیدن من و عسل اونجا مات شد...چند دقیقه که گذشت فریاد زد..
-از خونه ی من برید بیرون نمیخوام ببینمتون
عسل-بابا تو رو خدا
-من بابای شما نیستم گفتم برین از جلوی چشمام گم شین..
من-بابا بزارین حرف بزنیم شاید...
-گفتم برو بیرون نمیخوام ببینمت..برو...
-عسل از زور گریه افتاد رو زمین خواستم به سمتش برم که مامان اشاره کرد خودش میره...رفت به سمتش و بقلش کرد و گفت:
-دخترم...عزیزم..عسل؟؟؟
بعد جیغ زد:
-کیان بیا ببین چش شده
رفتم سمتش دیدم بیحاله بیحاله..سریع بردمش توی ماشین و خواستم به سمت بیمارستان برم که دیدم ماشین روشن نمیشه..اه چه وقت بنزین تموم کردنه...به مامان گفتم که ماشین بنزین تموم کرده با اینکه بابا نمیزاشت بیاد اما بزور راضیش کرد و با ماشین مامان به سمت بیمارستان رفتیم...
دکتر علت بیهوشی رو استرس و فشار عصبی شدید تشخیص داد و گفت که باید از محیط استرس زا دورش کنیم چون بدنش ضعیفه و ممکنه براش مشکل به وجود بیاد..وقتی سوار ماشین شدم آدرس خونه اکباتان رو دادم که مامان با تعجب گفت:
-توی اون خونه زندگی می کنین؟
-آره چطور مگه؟
-هیچی آخه چند بار زنگ زدم خط تلفنش خراب بود به فکرم نرسید بیام دم در ببینم هستید یا نه
-خط خراب شده بود منم این چند وقت درگیر بودم برای همین وقت نکردم برم مخابرات توی اولین فرصت میرم
-باشه در هر صورت مبایل هاتون رو جواب بدین
-اما شما که اصلا زنگ نزدین
-فکر می کنی نمی خواستم زنگ بزنم؟؟بابات نمیزاشت و همه ی تماس هامو چک میکرد به خونتون هم که زنگ زدم فهمید و کلی دعوا راه انداخت اما نگران نباش من راضیش میکنم بعد خبرشو بهت میدم
-باشه
برگشتم و نگاهی به عسل که روی صندلی عقب خوابیده بود کردم..کاش زودتر این داستان ها تموم بشه...

الان که دارم می نویسم هشت ماه از اون روز می گذره..اون روز شوم..اون روز وقتی رسیدیم با عسل رفتیم داخل و مامان هم به سمت خونه حرکت کرد اما توی راه بر اثر برخورد به ماشینی به کما رفت وقتی این خبر رو شنیدیم خودمون رو سریع به بیمارستان رسوندیم..اما دکتر ها گفتن که امیدتون فقط به خدا باشه...عسل مدام گریه می کرد و حتی چند بار بیهوش شد..بابا هم که همش ابراز پشیمونی می کرد و از ما طلب حلالیت می کرد..خودش رو مقصر می دونست که مامان اینطور شده..دائم توی نمازخونه ی بیمارستان بود و برای سلامتی مامان نماز می خوند..خیلی مامان رو دوست داشت..قبلا همیشه داستان عشقشون رو برامون تعریف می کرد و ما هم کلی می خندیدیم..دو ماه گذشت که یه روز صبح که رفتم بیمارستان دکتر گفت که علائم حیاتی بیمارتون برگشته..اون روز اگه دنیا هم بهم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم..عصر همون روز مامان بهوش اومد و اول از همه خواست عسلو ببینه..عسل از خوشحالی نمیدونست چکار کنه بعد از چند دقیقه اومد بیرون و بابا رفت داخل..بعد هم من و عسل رو صدا کرد تا بریم پیششون..وقتی رفتیم داخل بابا به سمتمون اومد من و عسل رو بغل کرد و گفت:
-با این که هنوز از دستتون ناراحتم اما می بخشمتون..
عسل-بابا جونم ممنونم
-دخترم قرار نیشت خودتو برام لوس کنی من فقط به خاطر زندگیم که روی تخت خوابیده بخشیدمتون..
مامان هم با لبخند به ما نگاه می کرد..
اون روز از بابا درباره ی خانواده ی عمو پرسیدم و اینکه چرا بیمارستان نیومدن که گفت:
-بعد از به هم خوردن نامزدی و دیدن اون عکسا عموت دیگه نتونست توی صورتم نگاه کنه و با خانوادش برای همیشه از ایران رفت...
و امروز..روزی که همه ی اتفاقات تموم شده و من دم در آرایشگاه ایستادم تا عسل خانم بیاد بیرون و به سمت سالن بریم..امروز روز ازدواجمونه و همه ی دنیا فهمیدن که عسل و کیان که روزی خواهر و برادر بودن الان خوشبخت ترین زوج عالم هستن...
عسل که از آرایشگاه بیرون اومد به سمتش رفتم دستشو بوسیدم و محو صورت زیباش شدم و گفتم:
-دسته گلتو نمی گیری خانومی؟
دسته گل رو به دستش دادم و گفتم:
0عشق عسلیه من بریم سالن تا صفحه ی جدید زندگیتو برات باز کنم و اونو پر کنم ا ز خاطرات قشنگ...
وقتی به سالن رسیدم از ماشین پیاده شدم و درو برای عسل باز کردم و کمکش کردم از ماشین بیاد بیرون..بعد دستشو گرفتم و از بین جمعیت استقبال کننده به داخل رفتیم..